علمی - هنری : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

نمی توانم گفت

با تو این راز نمی توانم گفت

در کجای دشت، نسیمی نیست

که زلف را پریشان کند

آرام، آرام

از کوه اگر می می گویی

آرام تر بگوی!

بار گریه ای بر شانه دارم

برکه ای که شب از آن آغاز می شود

ماهی اندوهگین می گردد

و رشد شبانه ی علف

پوزه ی اسب را مرتعش میکند

آرام، آرام

از دشت اگر می گویی

گیاهی که در برابر چشم من قد می کشد

در کدامین ذهن است

به جز گوسفندی که

اینک پیشاپیش گله می آید

آه میدانم!

اندوه خویشتن را من

صیقل نداده ام!

بتاب؛ رویای من! به گیاه و بر سنگ،

که اینک؛ معراج تو را آراسته ام من.

گرگی که تا شپیده دمان بر آستانه ی ده می ماند

بوی فراوانی در مشام دارد

صبحی اگر هست، بگذار با حضور آخرین ستاره

در تلاوتی دیگر گونه آغاز شود

ستاره ها از حلقوم خروس

تاراج می شود

تا من از تو بپرسم

اکنون؛ ای سرگردان!

در کدام ساعت از شبیم؟

انبوهی جنگل است که پلک مرا

بر یال اسب می خواباند

و ستاره ای غیبت می کند

تا سپیده دمان را به من باز نماید

میراث گریه،

آه؛ در قوم من

سینه به سینه بود

Hosted on Persiangig.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:31&nbsp توسط محمد جواد فروتن  | 
علمی - هنری...

ما را در سایت علمی - هنری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:16

صفحه بندی